تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا - نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !

 

نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !

خيال مي کني غريبه ام ؟!  

اما اينجا شهر من است...

توي شهر من ، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق ، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچک و بزرگش رو سياحت کرد.

شهري که ميدونم اگه دير بجنبم ، همراه خيلي هاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم !

باکي نيست ...

به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهايی ها و رنگ هاي بي قافيه ی کوچه هاش برام راحتتر بشه.

اما يک روز ، شايد يک نفرين ... يا نه ...

نفرين ، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري

شايد يک نخواستن...

آره ...

يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخم هاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.

شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده .

با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند .

همه چيز انگار از يک نخواستن مي آيد .

نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش ، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زِنگار گرفته در همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.

ميگويند ... شهرفرنگي ، در گوشه اي از همين شهر ، برج مي سازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما !

بايد تا اسم شهرم فراموش نشده ؛

بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده

راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم

تا پيش از پرواز ، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.

خب...

خدا را شکر

ديگر غمي نيست...

همه چيز بر وفق مراد است و خوب .

گفتم که ...

نگران تنهايي هاي من نباش ، رفيق... !

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 |