تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا - سکانس اول – برداشت یک

بنام خدایی که در این نزدیکی هاست...!

 

روحم سرگردان بود و غریب ...

پر درد و نا امید

نگاهش که می کردی ،

غم میگرفت وجودت را ، ژولیده بودن ِ همهمه ها و تشویش های ذهنم ...!

 

اما تو مهربان ؛

مثال گذشته های دیروز

رحمانیت و رحیم بودنت را باز هم اثبات کردی

و روح و روان ِ سرگردانم را باری دگر ، با دست های مهربانت نوازش کردی ...

 

تفاُل ِ بی مثالت را به فال ِ نیک میگیرم

قدم بر می دارم در بی نهایت ِ حضورت ،

شاید که تو را نزدیک تر از بودنم احساس کنم ...

 

نوشته شده توسط عماد در دوشنبه شانزدهم دی 1387 |