تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا - بــی خـوابی ...!

گاهی اگر نمی نویسی به خاطر این نیست که حرفی برای گفتن نیست ، شاید به این خاطر است که حرف هایت شکل ِ کلمه ها و جمله ها را به خود نمی گیرند !
فرار می کنند
شکلی نمی گیرند
مثل آب جاری می شوند
رود می شوند و آبشار
ظرف را پس می زنند
ته ِ دل می مانند تا روی ِ دنیا نبینند
متورم می شوند
حرف ها درد می شوند
و عجیب این است که تو از این درد لذت می بری !
بخشی از زندگی ات می شود
بخشی از بودنت
جدایی ناپذیر و تجزیه نشدنی ...
یک روز می بینی چه قدر خوب یادگرفته ای که دوستشان داشته باشی

همه ی چیزها خیلی زود کهنه می شوند
اما بعضی چیزها به شکل عجیبی در برابر کهنه شدن مقاومت می کنند
هر روز تازه تر می شوند
یک گوشه ی دلت پنهان می شوند و تو هم اصرار می کنی مثل چیزی با ارزش حفظشان کنی
هر روز با دقت زیاد آن ها را بر می داری ، آهسته تمیزشان می کنی و بعد ساعت ها خیره نگاهشان می کنی

خوشمزه این جاست که هر بار به شکلی درمی آیند !
گاهی مثل چیزی کوچک توی گلویت ، به شکلی خوشایند ، نفست را بند می آورند و گاهی آن قدر هیاهو می کنند که خواب را به کلی از سرت می پرانند

بعد تو می مانی و بی خوابی ...
و طوری به این آخری عادت می کنی که خوابیدن آزار دهنده می شود !
وقتی می خوابی احساس گناه می کنی  ؛
احساس ِ آزاردهنده ی آرامش ...

 

نوشته شده توسط عماد در جمعه هفدهم آبان 1387 |