کاغذی سفید در دستم بود
می خواستم از تو بنویسم
می خواستم کلمه ات کنم
نقشت بدهم
می خواستم هر کس که کاغذ را دید، تو را بداند
و نه بیشتر...
پی کلمه هایی می گشتم، تا چیزی که می دانم و مطمئنم کسی نمی داند را ، تازه و نو مثل همان لحظاتی که خودم می بینمت، بیان کنم !
می گشتم ؛
به امید پیدا شدن کلمات ِ سنگینی که بتواند تصویرت کند برای همیشه...
کلماتی می آمدند و میرفتند ! هارمونی محض - رنگ خدا - صدای زیستن – رها در باد ...
گنگ و گیج، کلمات را نگاه می کردم که این طرف و آن طرف کاغذ سفید ِ بی خط آواره بودند
باید با آنها چه میکردم؟ !
کلمه ای ساختم تو را ...
حالا هر کس کاغذ را می دید، می فهمید از تو نوشته ام ...
گیج تر می شوم وقتی کلمه ها را میبینم !
تو همه ی اینها بودی ...
تو اصلاً خود ِ بودن بودی
بی آنکه بدانم بودن چیست !
پاکی بی حد نگاهت، ستودنیست .
آرامشی پیدا کردم
تو آرامش بودی
تو همین نفس هایی بودی، که همیشه بی سر و ته ادا می شد و حالا...
گریه ام گرفته !
کسی لطف زیاد به من دارد ...
چشمهایم را ببین
کاغذ ، دست و کلمه تاب نمی آورد تو را...!