تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا - کلمه ای برای تو ...!

 

کاغذی سفید در دستم بود

می خواستم از تو بنویسم

می خواستم کلمه ات کنم

نقشت بدهم

می خواستم هر کس که کاغذ را دید، تو را بداند

و نه بیشتر...

 

پی کلمه هایی می گشتم، تا چیزی که می دانم و مطمئنم کسی نمی داند را ، تازه و نو  مثل همان لحظاتی که خودم می بینمت، بیان کنم !

می گشتم ؛

به امید پیدا شدن کلمات ِ سنگینی که بتواند تصویرت کند برای همیشه...

کلماتی می آمدند و میرفتند ! هارمونی محض  - رنگ خدا - صدای زیستن – رها در باد ...

 

گنگ و گیج، کلمات را نگاه می کردم که این طرف و آن طرف کاغذ سفید ِ بی خط آواره بودند

باید با آنها چه میکردم؟ !

 

 

کلمه ای ساختم تو را ...

 

حالا هر کس کاغذ را می دید، می فهمید از تو نوشته ام ...

گیج تر می شوم وقتی کلمه ها را میبینم !

تو همه ی اینها بودی ...

تو اصلاً خود  ِ بودن بودی

بی آنکه بدانم بودن چیست !

پاکی بی حد نگاهت، ستودنیست .

 

آرامشی پیدا کردم

تو آرامش بودی

تو همین نفس هایی بودی، که همیشه بی سر و ته ادا می شد و حالا...

گریه ام گرفته !

کسی لطف زیاد به من دارد ...

چشمهایم را ببین

کاغذ ، دست و کلمه تاب نمی آورد تو را...!

نوشته شده توسط عماد در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |