گاه خیس آسمان از سرمای روحش یخ بسته است و من می خواهم ترنم شور انگیز این عشق رادر قالب کلماتی بریزم که معنای عشق را نمی دانند...!
ولی حیف که همه کلمات پشت آخرین لایه های مغزم پنهان شده اند و هیچ کدامشان حاضر نیستند بر زبانم جاری شوند و من هم چنان در سکوتی پر از حرف و بی واژه غوطه ورم !
نوشتن را می خواهم !
ولی کلمات فراری شده اند ...
پس از زبان شخصی دیگر می گویم حرفهای روی دل مانده ام را... !
***
( ... "مجهول ماندن " رنج بزرگ روح آدمی ست.
یک روح هرچه زیباتر است و هرچه "دارا" تر به "آشنا" نیازمند تر است...
مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را
هر انسانی کتابی ست چشم به راه خوانندگانش ... )
" هبوط در کویر - دکتر علی شریعتی "