تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا - ناگفته ها ...!

فتی می روم

 

باران كه ببارد بر می گردم

 

باور كردم

 

و حال سالهاست در گذر باران هایی كه آمدند

 

تا دست ِ خلوت های مرا

 

به دور  ِ دست ِ تو گره بزنند می گذرد ...

 

و تو نیامدی!

 

حق داری ؛

 

دیگر روزگار  ِ اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است

 

و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم !

 

حالا خوب می دانم

 

هر بارانی كه ببارد

 

چشمانی منتظر ، دنبال ِ دستهای تنهایی می گردند كه صاحب شعرند

 

و قرار است روزی به بهانه باران برگردند ...

 

 

آن شب كه گفتی:

 

باورم كن ، با تو می مانم !

 

دلواپسیهای من از صبح  ِ فردایش بود ...

 

آن شب كه گفتی:

 

با تو هستم تا كه دنیا هست...

 

باورم نكردم ،

 

گر چه این جمله  زیبا بود ...

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 |