فتی می روم
باران كه ببارد بر می گردم
باور كردم
و حال سالهاست در گذر باران هایی كه آمدند
تا دست ِ خلوت های مرا
به دور ِ دست ِ تو گره بزنند می گذرد ...
و تو نیامدی!
حق داری ؛
دیگر روزگار ِ اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است
و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم !
حالا خوب می دانم
هر بارانی كه ببارد
چشمانی منتظر ، دنبال ِ دستهای تنهایی می گردند كه صاحب شعرند
و قرار است روزی به بهانه باران برگردند ...
آن شب كه گفتی:
باورم كن ، با تو می مانم !
دلواپسیهای من از صبح ِ فردایش بود ...
آن شب كه گفتی:
با تو هستم تا كه دنیا هست...
باورم نكردم ،
گر چه این جمله زیبا بود ...