ز تمام نوشته هایم عبور مي کنم و اين بار بي هيچ قصدي و بي هيچ ترديدي مي نويسم
بي انتظار هيچ نتيجه اي
بي اميد به حصول هيچ حاصلي
و مگر جز اين آموخته ايم !
جز اين که در آنچه مي کنيم در پي چيزي نگرديم ...
که به چشم بيايد ... به چشم ... !
آنچه اصل است از ديده پنهان است و مگر يک عمر سر در هر چاه اين جمله را تکرار نکرده ام ...
اين جمله را مگر نشنيده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام ... که :
" تمام اعجاز کوير در آن است که جايي در دلش چشمه اي پنهان دارد "
و تو چه مي داني کوير چيست ...
اگر تشنگي را نزيسته باشي و زندگي نکرده باشي اش
و نه ، نپرس که من هم نمي دانم ...
من هم نمي دانستم تا اين همه داستان نشنيده بودم ...
و اين همه روايت را نديده بودم
نپرس که هر قصه اي در هر روايتي به پاياني مي رسد
چرا که من هزاران قصه ديدم بي پايان !
که انتهايي نداشت ...
که ابتدايي نداشت ...
پ.ن :
امسال هم گذشت!
بی هیچ نگاهی که بوی مهربانی دهد...
" ســـــــال نــــــو مـــــبــــارک "