رسم از اين است روزي خويش را رسوا كنم
آنچه را يك عمر ديدم لحظه اي حاشا كنم
" هر كجا رفتم سخن از خود نمائي بود و بس
از كجا يارب دلي بي مدعا پيدا كنم "
هيچگاه اين بار ِمحنت قامتم را خم نكرد !
گشته ام فولاد تا در قلب ِ سنگي جا كنم
در شب بي اعتنائي خشک شد انديشه ام
شعله اي بايد در اين شام سيه بر پا كنم
دوستان بي اعتبارند و غريبان سود جو
مانده ام حيران كه اين دل را كجا سودا كنم
قلبم از اين ظلمت سنگين بي پايان گرفت
روزني بايد به سوي روشنائي وا كنم
روزگار ِسرد و تاريكيست اين امروز ما
بيم آن دارم كه حتي صحبت فردا كنم ...!