تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا - روزگار ...!

 

رسم از اين است روزي خويش را رسوا كنم

 

آنچه را يك عمر ديدم لحظه اي حاشا كنم

 

" هر كجا رفتم سخن از خود نمائي بود و بس

 

از كجا يارب دلي بي مدعا پيدا كنم "

 

هيچگاه اين بار  ِمحنت قامتم را خم نكرد !

 

گشته ام فولاد  تا در قلب ِ سنگي جا كنم

 

در شب بي اعتنائي خشک شد انديشه ام

 

شعله اي بايد در اين شام سيه بر پا كنم

 

دوستان بي اعتبارند و غريبان سود جو

 

مانده ام حيران كه اين دل را كجا سودا كنم

 

قلبم از اين ظلمت سنگين بي پايان گرفت

 

روزني بايد به سوي روشنائي وا كنم

 

روزگار  ِسرد و تاريكيست اين امروز ما

 

بيم آن دارم كه حتي صحبت فردا كنم ...!

 

 

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 |