ز عوالم بشری فاصله بگیر...
همه می خواهند قسمتی از وجودت را نابود کنند...
تازگی ها، در خیابان که راه می روم، عجیب تر از همیشه با خودم تنها می شوم !
از همه ی مردم و وقاحت نگاهشان می ترسم
می دانم مشکل از من است
می دانم حرفهایم احمقانه است؛ می دانم!
می دانم چرا باید این درد ها را ببینم!
می دانم...
احمقانه ترین سئوال، هر ثانیه در ذهنم نقش می بندد، " چرا من؟ "
باز هم همه کس و همه چیز در جواب سکوت می کنند !
نکند جواب همان سکوت است؟
بخواهیم و نپرسیم؟
گویا هیچ امیدی نیست !
هر لحظه چاه عمیق تر می شود و من همچنان سکوت کرده تو را می نگرم...
گذشته از همه ی اینها
چرا صدایت نگرفته؟
چرا چشمهایت قرمز نیستند؟
مگر دیشب تو هم با من گریه نکردی ؟