تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا - ما همه سرماخورده ایم...!

ا همه سرماخورده ی یک زمستانیم

گاهی وقتها تو می مانی و چیز هایی که برای از دست دادن نداری...

دنیایت زیر و رو می شود و هارمونی کلماتت به هم میریزد!

مگر نه این است که کلماتت دنیایت را ساخته اند؟

بچه ماهی ها صدایت می زنند؛

تو هم ناچار تر از همیشه، دلت برای بچگی دلتنگ می شود

 

خدایت را صدا میزنی اما از خدایت صدای دیوانه کننده ی سکوت می شنوی؛

ثانیه ای هزاران بار می میری و زنده می شوی؛

سرت درد می گیرد و ... بقیه اش تکراریست.

تو می مانی دردی کشنده که بدون توقع بهبود ، دلت می خواهد حداقل درد بیشتر نشود !

وجودت را آهنین می کنی،

اما باز هم آهنربایی چیدمان اتمی ات را به هم میریزد...

دنیای ما غیر از این است؟

آی بدبخت هایی که صدایم را می شنوید...

آی سرماخورده ها...

 

 

خوشا به حال ساعت رو میزی اتاقم!

از تحرک دایره وار خسته کننده ، خسته نمی شود و همچنان می تازد

انگار که در پی چیزیست، انگار که گم شده ای دارد

غافل از این که او هم مثل ما سرماخورده ست

او هم تاختن را تمام می کند...

خوشا به حال کسانی که مرده اند!

رنج اینجا را ندارند...

بماند که رنج بعدی حاصل از بودنشان ممکن است خیلی بیشتر از تاب و توان قلمم باشد !

 

این روزها فهمیده ام در دنیایی که همه ی مردم یک چشم کور دارند ، کسی پی داشتن دو چشم سالم نیست چرا که کوری برایشان عادیست...

برای ما هم...!!!

 

 

نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |