یگر مرا هم نشینی ستارگان چه سود؟!
که حتی به دلبستگیم به باران حسادت می کنند...!
باور کن نمی دانم باران دیشب پس از مدت ها
یاد آور کدامین خاطره بود
که با بارش یکریز و پی در پی خود
خیالم را به یغما برده بود...
نمی توانم کتمان کنم که چشمهایم برای بوسه های باران بی تاب گشته بود
و امشب
باری دیگر ستارگان... ؛
چه بگویم ...
دلم تنگ است!
آخر چگونه این ستارگان را از شیشه ی پنجره پاک کنم !؟
حرفی بزن !
بغض مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیم ...!
ا چند چشم بدوزم به دستهايي كه سخاوت را نيازموده اندو تكرار كنم
حماقت ِهر باره ام ...!
" همكلامي در سكوت را "
مي خواهم راهي تازه بجويم
شعري تازه ، كه تكرار كند نا گفته هايم را
بي آنكه بشكند سكوت سنگين تو را
كاش گفته بودي
آنچه آرزو مي كردم
پيش از زمستاني كه نباشم
و كلاغان
شعرهاي نگفته ام را
براي تو آواز كنند
و مورچگان ،با استخوانهاي پوسيده ام
دنيا را برقصند...!