تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا

گاه خیس آسمان از سرمای روحش یخ بسته است و من می خواهم ترنم شور انگیز این عشق رادر قالب کلماتی بریزم که معنای عشق را نمی دانند...!

ولی حیف که همه کلمات پشت آخرین لایه های مغزم پنهان شده اند و هیچ کدامشان حاضر نیستند بر زبانم جاری شوند و من هم چنان در سکوتی پر از حرف و بی واژه غوطه ورم !

 

نوشتن را می خواهم !

ولی کلمات فراری شده اند ...

پس از زبان شخصی دیگر می گویم حرفهای روی دل مانده ام را... !

 

***

 

( ... "مجهول ماندن " رنج بزرگ روح آدمی ست.

یک روح هرچه زیباتر است و هرچه "دارا" تر به "آشنا" نیازمند تر است...

مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را

هر انسانی کتابی ست چشم به راه خوانندگانش ... )

 

" هبوط در کویر - دکتر علی شریعتی "

 

نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 |

فتی می روم

 

باران كه ببارد بر می گردم

 

باور كردم

 

و حال سالهاست در گذر باران هایی كه آمدند

 

تا دست ِ خلوت های مرا

 

به دور  ِ دست ِ تو گره بزنند می گذرد ...

 

و تو نیامدی!

 

حق داری ؛

 

دیگر روزگار  ِ اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است

 

و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم !

 

حالا خوب می دانم

 

هر بارانی كه ببارد

 

چشمانی منتظر ، دنبال ِ دستهای تنهایی می گردند كه صاحب شعرند

 

و قرار است روزی به بهانه باران برگردند ...

 

 

آن شب كه گفتی:

 

باورم كن ، با تو می مانم !

 

دلواپسیهای من از صبح  ِ فردایش بود ...

 

آن شب كه گفتی:

 

با تو هستم تا كه دنیا هست...

 

باورم نكردم ،

 

گر چه این جمله  زیبا بود ...

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 |