گاه خیس آسمان از سرمای روحش یخ بسته است و من می خواهم ترنم شور انگیز این عشق رادر قالب کلماتی بریزم که معنای عشق را نمی دانند...!
ولی حیف که همه کلمات پشت آخرین لایه های مغزم پنهان شده اند و هیچ کدامشان حاضر نیستند بر زبانم جاری شوند و من هم چنان در سکوتی پر از حرف و بی واژه غوطه ورم !
نوشتن را می خواهم !
ولی کلمات فراری شده اند ...
پس از زبان شخصی دیگر می گویم حرفهای روی دل مانده ام را... !
***
( ... "مجهول ماندن " رنج بزرگ روح آدمی ست.
یک روح هرچه زیباتر است و هرچه "دارا" تر به "آشنا" نیازمند تر است...
مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را
هر انسانی کتابی ست چشم به راه خوانندگانش ... )
" هبوط در کویر - دکتر علی شریعتی "
فتی می روم
باران كه ببارد بر می گردم
باور كردم
و حال سالهاست در گذر باران هایی كه آمدند
تا دست ِ خلوت های مرا
به دور ِ دست ِ تو گره بزنند می گذرد ...
و تو نیامدی!
حق داری ؛
دیگر روزگار ِ اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است
و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم !
حالا خوب می دانم
هر بارانی كه ببارد
چشمانی منتظر ، دنبال ِ دستهای تنهایی می گردند كه صاحب شعرند
و قرار است روزی به بهانه باران برگردند ...
آن شب كه گفتی:
باورم كن ، با تو می مانم !
دلواپسیهای من از صبح ِ فردایش بود ...
آن شب كه گفتی:
با تو هستم تا كه دنیا هست...
باورم نكردم ،
گر چه این جمله زیبا بود ...