تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا

ز تمام نوشته هایم عبور مي کنم و اين بار بي هيچ قصدي و بي هيچ ترديدي مي نويسم

بي انتظار هيچ نتيجه اي

بي اميد به حصول هيچ حاصلي

و مگر جز اين آموخته ايم !

جز اين  که در آنچه مي کنيم در پي چيزي نگرديم ...

که به چشم بيايد ... به چشم ... !

آنچه اصل است از ديده  پنهان است و مگر يک عمر سر در هر چاه اين جمله را تکرار نکرده ام ...

اين جمله را مگر نشنيده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام ... که  : 

" تمام اعجاز کوير در آن است که جايي در دلش چشمه اي پنهان دارد "

 

و تو چه مي داني کوير چيست ...

اگر تشنگي را نزيسته باشي و زندگي نکرده باشي اش 

و نه ، نپرس که من هم نمي دانم ...

من هم نمي دانستم تا اين همه داستان نشنيده بودم ...

و اين همه روايت را نديده بودم 

نپرس که  هر قصه اي  در هر روايتي به پاياني مي رسد

چرا که من هزاران قصه ديدم بي پايان !

که انتهايي نداشت ...

که ابتدايي نداشت ...

 

 

پ.ن :

امسال هم گذشت!

بی هیچ نگاهی که بوی مهربانی دهد...

 

" ســـــــال نــــــو مـــــبــــارک  "

نوشته شده توسط عماد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 |

 

رسم از اين است روزي خويش را رسوا كنم

 

آنچه را يك عمر ديدم لحظه اي حاشا كنم

 

" هر كجا رفتم سخن از خود نمائي بود و بس

 

از كجا يارب دلي بي مدعا پيدا كنم "

 

هيچگاه اين بار  ِمحنت قامتم را خم نكرد !

 

گشته ام فولاد  تا در قلب ِ سنگي جا كنم

 

در شب بي اعتنائي خشک شد انديشه ام

 

شعله اي بايد در اين شام سيه بر پا كنم

 

دوستان بي اعتبارند و غريبان سود جو

 

مانده ام حيران كه اين دل را كجا سودا كنم

 

قلبم از اين ظلمت سنگين بي پايان گرفت

 

روزني بايد به سوي روشنائي وا كنم

 

روزگار  ِسرد و تاريكيست اين امروز ما

 

بيم آن دارم كه حتي صحبت فردا كنم ...!

 

 

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 |
وش به حالت که با این حال، هنوز هم نمی دانی...!

بازی اش تمام شد! باخت...

ازش پرسیدم چرا باختی؟

اما فقط نگاهم کرد

دلم برایش سوخت

من هم نگاهش کردم...

سایه ام را می گویم !

همان که مرا به هر کاری وادار می کند....

بگذار از سایه ام برایت بگویم

شب هنگام مرده وار روی دیوار اتاقم زندگی می کند

از نگاههای مردمان بیم دارد و حرف هم نمی زند

سایه ی باخته ی من، چند سالی می شود که بهترین همراهم شده،

درست از زمانی که من هم باختن را یاد گرفتم !

می بینی...؟!

وضع مطلق من ، از اینها که می بینی خراب تر است

اما کسی نمی داند

نمی فهمد!

خوشا به حال همان نفهم ها...!

 

نوشته شده توسط عماد در یکشنبه پنجم اسفند 1386 |