ز عوالم بشری فاصله بگیر...
همه می خواهند قسمتی از وجودت را نابود کنند...
تازگی ها، در خیابان که راه می روم، عجیب تر از همیشه با خودم تنها می شوم !
از همه ی مردم و وقاحت نگاهشان می ترسم
می دانم مشکل از من است
می دانم حرفهایم احمقانه است؛ می دانم!
می دانم چرا باید این درد ها را ببینم!
می دانم...
احمقانه ترین سئوال، هر ثانیه در ذهنم نقش می بندد، " چرا من؟ "
باز هم همه کس و همه چیز در جواب سکوت می کنند !
نکند جواب همان سکوت است؟
بخواهیم و نپرسیم؟
گویا هیچ امیدی نیست !
هر لحظه چاه عمیق تر می شود و من همچنان سکوت کرده تو را می نگرم...
گذشته از همه ی اینها
چرا صدایت نگرفته؟
چرا چشمهایت قرمز نیستند؟
مگر دیشب تو هم با من گریه نکردی ؟
ا همه سرماخورده ی یک زمستانیم
گاهی وقتها تو می مانی و چیز هایی که برای از دست دادن نداری...
دنیایت زیر و رو می شود و هارمونی کلماتت به هم میریزد!
مگر نه این است که کلماتت دنیایت را ساخته اند؟
بچه ماهی ها صدایت می زنند؛
تو هم ناچار تر از همیشه، دلت برای بچگی دلتنگ می شود
خدایت را صدا میزنی اما از خدایت صدای دیوانه کننده ی سکوت می شنوی؛
ثانیه ای هزاران بار می میری و زنده می شوی؛
سرت درد می گیرد و ... بقیه اش تکراریست.
تو می مانی دردی کشنده که بدون توقع بهبود ، دلت می خواهد حداقل درد بیشتر نشود !
وجودت را آهنین می کنی،
اما باز هم آهنربایی چیدمان اتمی ات را به هم میریزد...
دنیای ما غیر از این است؟
آی بدبخت هایی که صدایم را می شنوید...
آی سرماخورده ها...
خوشا به حال ساعت رو میزی اتاقم!
از تحرک دایره وار خسته کننده ، خسته نمی شود و همچنان می تازد
انگار که در پی چیزیست، انگار که گم شده ای دارد
غافل از این که او هم مثل ما سرماخورده ست
او هم تاختن را تمام می کند...
خوشا به حال کسانی که مرده اند!
رنج اینجا را ندارند...
بماند که رنج بعدی حاصل از بودنشان ممکن است خیلی بیشتر از تاب و توان قلمم باشد !
این روزها فهمیده ام در دنیایی که همه ی مردم یک چشم کور دارند ، کسی پی داشتن دو چشم سالم نیست چرا که کوری برایشان عادیست...
برای ما هم...!!!
است گفته اند که: زندگی سخت ساده است... و پیچیده نیز هم! سادگی بی معنی و وسوسه کننده آن کجا و پیچیدگی معادله وار لحظات و دقایق و حتی نگاه ها، کجا!
مجموع اینها به هم میریزدم.
خیلی ساده ست گاه نگاهی را ببینی، اما نگاه کردن به یک نگاه، شهامت رستم می خواهد!
روزی که نگاهش می کنم، به خود می پیچم و گم می شوم!
نمی دانم به کجا می روم، شاید به قول آن خدا بیامرز، میروم پشت هیچستان !
و آیا سوختن جز این است؟
تو هم باید خاطره شوی؟
حضورت را لمس کردم، همین چندی پیش ...
از کنارم گذشتی و من بیزار تر از همیشه نسبت به خودم،
گم و گیج باز از خدا همان سئوال مضحک را پرسیدم که: «چرا من؟» .
اما پاسخ؟ جز نگاههایی دزدکی، چیزی نبود !!!
شاید اگر من و تو، ابدی هم شویم، باز هم نگاهمان دزدکیست.
تا مبادا کسی از خودمان، ببیند؛ بداند؛ بفهمد!