ي نشستيم بر بال ِ پرواز ِ هم...
من دستانم را به گرد ِ نازكاي ِ نگاهت گره مي زدم
و تو سروده هاي چلچله را مز مزه مي كردي..
وقتي پرنده هاي شامگاهي به آشيان ِ شكوهشان بال مي سودند ؛
ما در شب ِ روان ، رسالتمان پولك نشان كردن ِدامان ِ راه بود!...
ليك تو گاهي،دزدكي به دامان ِ بيراهه ها نيز ستاره مي دوختي!..
هزار بار گفتمت كه راه ِ درستي نيست!
براي همين بود كه زياد گم مي شديم وهميشه ستاره كم مي آورديم..
ولي تو هر بار مشتاق تر و جسورتر مي گفتي:
"شبانه هاي خدا رسولان ِ بي باك مي خواهد و يادت باشد ما كاشفان ِ راهيم!!.."
راهنماي راهمان نقشه هاي شب روان ِ با تجربه بود ولي اما،
تو به الهاماتي كه گاه يقينت مي شدند بيشتر بها مي دادي و كاش راز دار ِ وحيمان مي مانديم!..
هميشه عادتمان بود كه بلند بلند حرف مي زديم و حواسمان به ستاره دزدان ِ بخيل نبود...!
خوشم مي آمد از ايمانت و اما ديوانگيهايت
گاهي تمام ِ دلم را به يكباره فرو ميريخت...
انگار به هيچ منوالي ، من و تو جمع نمي شديم !
مثل ِ حواسمان كه هميشه پرت ِ جايي !! بود...
تو مهربانيم را مي خواستي و من يقين ِ تو را
اما خودمانيم، تو خيلي سخت بودي و من شكاك!!
بهانه ات اين بود كه :"تا به ايمانم ، ايمان نياوري به چيزي نمي رسي"
ولي من براي نبخشيدنهايم هيچگاه بهانه اي نداشتم...
ردا اول ژانویه 2008 میلادیست و سالی دیگر از عمر میلادی ما گذشت ...
روزها پی هم میگذرد و مرا گویی همچنان بی خیالی از گذشت ثانیه ها و زندگی!
زمستان امسال بسیار سرد است و زندگی در شکلی جدید رنگ و بویی بهاری به خود گرفته...
وقتی به جمله ء :
" هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریسن به راهی که پیش روست . گاه برای رسیدن باید نرفت...! "
فکر میکنم ، لبخندی میزنم به بازی نیش دار روزگار !
تو را می خنداند در لحظه ای که ناتوانی و نا امید !
و بالعکس تو را می گریاند در لحظه ای که غرق شده ای در غرور ،شادی و شور زندگی!
در عین ناباوری و نا امیدی تو را به مقصد می رساند !
و در حالی که چشمانت مقصد را می بیند و تو آماده ای برای پیاده شدن در انتهای مسیر ، تو را به ناکجا آباد می برد ...
من می خندم به زندگی...
تو هم بخند !
چاره ای نیست ، تنها باید دید و خندید ...
زندگی یعنی همین !
پ.ن : سال نو میلادی مبارک