ردا صبح وقتی از خانه بیرون آمدم آهسته راه می روم
مبادا صدای پایم، درخت را از خواب زمستانی بیدار کند
می ایستم و نگاهی گذرا به اطرافم می کنم
پشت سرم جای پاهای کسی پیداست
با خودم می خندم!
"هر کسی هست،خدا بیامرزدش، دلش مثل درونم تنهاست"
حرکت میکنم و با خودم زمزمه می کنم ...
دستهایم کرخت شده اند
حس می کنم زیادی اند
در جیبم فرو می برمشان
سرم را بالا می گیرم
و آهسته تر راه می روم
هنوز برف می آید...!
را از این جا ببرید...
ببریدم از فضای خالی و پوچ...
کوچ می خواهم از دل خستگی ها... کوچ!
این سکوت پر از هیاهوست و
لب هایم غرق در آرامشی کور
و صدایم خاموش
چشم من بارانی است...
بارانی است به معنای درد ، به زیبایی رنج و به پهنای غرور...!
کوچ می خواهم از دل خستگی ها...کوچ!
پوچ هستم در وابستگی ها... پوچ!
در گلویم آوایی است ولی ناپیدا...
آوایی مبهم که در احساسی سرد ٬ گم شده است...
عزیزان ، سودا!
دل من ز حسرتی بی پایان بی تاب است
و غریبم ، تنها!
می نشینم بی تبسم در حصار رویا و به اندیشه ی خود....
و در این خشکی بغض ،
گر بخندم روزی...
خنده ام تلخ ، که از مرگ هم آرام تر است...!!