و برای ننوشن بهانه ها ؛
وقتی هیچ کدام نباشد ،
سکوت تنها واژه ای است که تو را و بودنت را انکار نمی کند ...!!
آری،و خدا تمام این ثانیه هاست.
تک تک این نفسهاست.
خدا همه ی من است به وقت نیکی و همه ی توست وقتی چشمانت را از کودکان فقیر شهرت دریغ نمیکنی.
خدا شاد ترین بازی کودکانه است ، وقتی در مدرسه خوراکیها را تقسیم میکردیم این خدا بود که در دستان ما تکثیر می شد.
خدا تمام اشتیاق جوانیست، همه ی غرور میانسالی ست و نگاه کهنسالان است به سمت آسمان.
خدا بوی خاک باران خورده در پاییز است،تمام آدم برفیهای زمستان است،عطر همه ی شکوفه های بهاریست و خدا احساس خنک هندوانه در تابستان است.
خدا در چشمان همیشه نگران مادرم جریان دارد و در دستان پینه بسته ی پدرم لانه کرده.خدا تک روزنه های نور در دیوار زندان است،قُم قُمه ی آب در بیابان است و تجربه ی شیرین خورشید است در قطب.
خدا لبخندهای مهربان توست وقتی تمام تمنای مرا پاسخ میدهی و دستان گشوده ی من است آنگاه که بازوان تو را نادیده نمی گیرم.
خدا راه میرود، شعر میخواند، نور می بافد.
خدا شبها برای بچه ها قصه می گوید و صبحها یادشان می اندازد صورت پدر را با جانانه ترین بوسه بدرقه کنند.
خدا با یک قوطی کمپوت به بیمارستان می آیدو روی شاخه گلی کنار تخت بیمار می نشیند.
خدا بوی هیزم سوخته است،لطافت شبنم سحرگاهی است،حافظه ی کوچ اردکهاست و خدا هوای شرجی استواست.
خدا هنگام عاشق شدن ما دلشوره می گیرد و شبهای فراغ پا به پای ما می گرید.خدا ازدحام پشه ها دور چراغ است ،خدا روی دوشهای حلزون است،تجربه ی لحظه های پیله ، برای کرم است و رویش همیشگی جلبکها در برکه هاست.
خدا بلیط میدهد،سوار اتوبوس می شود اماجایش را با پیر زنها عوض می کند.
خدا بوی اسپند دود کرده در مراسم عروسی است و بادکنکهای رنگی در جشن تولد.
خدا با مزه ی خرما کام تلخ مرگ را شیرین می کند. خدا اوج پرواز عقاب است ، نوسان سریع قلب گنجشک است،لحظه های مکر روباه است و خدا فصل جفت گیری پنگوئنهاست.
خدا پشت چراغ قرمز شکلات می فروشد،نادیده اش نگیر !
و خدا اشتیاق ملاقات خواهر و برادریست که تاکنون همدیگر را ندیدن .خدا سلامیست که بین همون خواهر و برادر هر روز صبح رد و بدل میشه .
آری،
خدا تمام این ثانیه هاست ...
عادت همه چیز را ویران می کند
وای به روزی که چیزی - حتی عشق ، عادتمان شود !
عاشق کم است و سخن های عاشقانه فراوان
دیگر سخن عاشقانه گفتن،دلیل عشق نیست
و آواز عاشقانه خواندن،دلیل عاشق بودن
ولی ای دوست،
تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار
و کلام ساده ی عاشقانه ات راخالصانه بگو
و همیشه به یاد داشته باش
شبه عشق در کنار عشق بوده...!!!
خواهد آمد !
منتظرم پشت پنجر ها...
هیچگاه ، هم روزی است !
مثل امروز ؛
مثل ماه هایی که دارند می گذرند و من گمانم نبود بگذرد حتی ثانیه ای!
ولی گذشت...
تلخ بود
خیس بود
ولی گذشت......................................................
نقطه ها به جایی نمی رسند
باور کن!
نقطه ها پایانند
حتی با نامردی
حتی میان جیغ ها و گریه ها
کو گوش ِ شنوا...
دل که سنگی بشود ، هرکاری می شود کرد !
دل که نباشد ، چیزی نیست !
هیچ چیز
باور کن ...!
به نام خدایی که در این نزدیکی هاست ...
خدا رفتگان همه رو بیامرزه و رحمت کنه !
چهارشنبه رفته بودیم بهشت رضا جهت دفن شوهر عمم که بنده خدا به جهت تومور مغزی که داشت فوت کرده بود .
خدا رحمتی مرد خوب و مهربونی بود . با توجه به بیماری سختی که داشت به نظرم راحت شد .
روز سختی واسه ما و فامیل نزدیک بود . خدا واسه کسی نیاره .
اما بگذریم چون مطلب و عنوانی که مطرح کردم به درگذشت شوهر عمم مربوط نمیشه ، بلکه بر میگرده به یه سری قضایای قبلی مرتبط تا روز چهارشنبه :
چند سالی بود که تو نت دختر خانمی رو میشناختم و هر از چند گاهی باهاش چت میکردم .
همیشه تو صحبت هاش درد دل میکرد و پیرامون مشکلاتش با خانواده ، دوستانش و اطرافیانش می گفت .
هنوز خوب یادمه دو سال پیش مهندسی مواد دانشگاه فردوسی که قبول شد با خوشحالی وصف نشدنی خبر قبولیش رو بهم داد .
بعد از یکسال از قبولیش تو دانشگاه دیگه خبری ازش نداشتم تا اینکه چند ماه پیش تو سایت یاهو 360 عکسی از سنگ قبرش رو تو پروفایلش دیدم ..!
من قضیه رو باور نکردم ، چراکه با توجه به مشکلاتی که داشت و مطرح کرده بود این فکر به ذهنم رسید که ممکنه ازدواج کرده باشه و با درست کردن این عکس و گذاشتنش تو پروفایلش تلاش کرده تا از دست دوستای اینترنتیش خلاص بشه .
اما دیروز وقتی که جنازه شوهر عمم رو به دوش گرفته بودم و سر بزیر لااله الا الله گویان به سمت محل دفن میرفتیم به ناگاه چشمم به سنگ قبرش افتاد ...
تابوت رو ول کردم و تا چند لحظه بهت زده ایستادم و مزار ِ ابدیش رو نگاه کردم !
از اون لحظه این سوالات واسم مطرح شده :
که علت مرگش چی بوده ؟
و اینکه چرا سنگ قبرش در مسیر من قرار گرفت ؟!!!...
من که فرصت نبود بیشتر اونجا بایستم ، ولی شاید میخواست باز هم مثل قبل در دل کنه ...!
پ.ن : یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار ؛ و دوستی ها ماندنی اند حتی در سکوت ...
پ.ن 1 : این عکس رو امروز از سنگ قبرش گرفتم به جهت شادی روحش فاتحه و اخلاص رو فراموش نکنید .

دست من نيست ؛
هيچ كجا اينقدر عشق يكجا نديده ام...
نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال مي کني غريبه ام ؟!
اما اينجا شهر من است...
توي شهر من ، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق ، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم ، همراه خيلي هاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم !
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهايی ها و رنگ هاي بي قافيه ی کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز ، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين ، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخم هاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده .
با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند .
همه چيز انگار از يک نخواستن مي آيد .
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش ، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زِنگار گرفته در همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي ، در گوشه اي از همين شهر ، برج مي سازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما !
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده ؛
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده
راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم
تا پيش از پرواز ، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب...
خدا را شکر
ديگر غمي نيست...
همه چيز بر وفق مراد است و خوب .
گفتم که ...
نگران تنهايي هاي من نباش ، رفيق... !
علف ها با صداي نازک نسيم مي لرزند ...
درختهاي باغچه اما ساکنند . ...
مي بيني ؟
نسيم آرام همه چيز را مرور مي کند .
شايد اين راز تمام چيزهاي کوچک است ،
شايد اين ، آن هجوم محوي است که درون تمام اشياء را به خود مي کشد
حس مي کنم مورچه ها تمام صداها را مي شنوند
تمام صداها را
اين سرشت چيزهاي کوچک است
سرشت چيزهايي که خود را کوچک نگاه داشته اند
کوچک نگاه داشته اند تا بشنوند خيلي چيزها را که خيلي ها نمي شنوند
ببينند آن چيزهايي را که هيچ کس نمي بيندشان
مثل بچه ها ،
مثل بچه ها وقتي که هنوز خيلي بچه اند ،
که فرشته ها را مي بينند ،
خدا را مي بينند و همه چيز هاي خوب را مي بينند ...
و فکر مي کنم ،
فکر مي کنم که اگر اين همه سال است که مورچه ها اين قدر کوچک اند
اگر فرشته ها اين قدر کوچک مانده اند لابد چيزي مي شنيده اند ،
چيزي که مي ارزيده !
مي ارزيده به اين همه سال کوچک بودن و ميان دست و پاي بزرگتر ها گم شدن
چيزهايي مثل صداي قلب آدمها ،
آدمهاي عاشق
آدمهاي منتظر
آدمهاي اميدوار
چيزي مثل صداي پاي مسافراني که از عمق جاده هاي دور مي آيند
متولد شدن مثال حركت است با نسيم
هر چه روحت سبكتر باشه راحت تر با نسيم به حركت در مياي...
بعدازظهر با دوستم قرار ملاقات داشتم
در محل قرار منتظرش بودم که جوانکی با سر و وضع نامرتب از من پرسید: وجدان داری؟!!!
با تعجب گفتم : بله دارم!
گفت :پس پونصد تومن بده!!
پول را به او دادم...
و هنوز در فکرم که چرا در این شهر وجدان اینقدر ارزان است...!