تبليغاتX
ناگفتــه هــــــــا

یگر مرا هم نشینی ستارگان چه سود؟!

که حتی به دلبستگیم به باران حسادت می کنند...!

 

باور کن نمی دانم باران دیشب پس از مدت ها

یاد آور کدامین خاطره بود

که با بارش یکریز و پی در پی خود

خیالم را به یغما برده بود...

 

نمی توانم کتمان کنم که چشمهایم برای بوسه های باران بی تاب گشته بود

 

و امشب

باری دیگر ستارگان... ؛

 

چه بگویم ...

دلم تنگ است!

آخر چگونه این ستارگان را از شیشه ی پنجره پاک کنم !؟

 

حرفی بزن !

بغض مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانیم ...!

 

 

نوشته شده توسط عماد در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |
ا چند چشم بدوزم به دستهايي كه سخاوت را نيازموده اند

 

و تكرار كنم

 

حماقت ِهر باره ام ...!

 

" همكلامي در سكوت را  "

 

مي خواهم راهي تازه بجويم

 

شعري تازه ، كه تكرار كند نا گفته هايم را

 

بي آنكه بشكند سكوت سنگين تو را

 

كاش گفته بودي

 

آنچه آرزو مي كردم

 

پيش از زمستاني كه نباشم

 

و كلاغان

 

شعرهاي نگفته ام را

 

براي تو آواز كنند

 

و مورچگان ،با استخوانهاي پوسيده ام

 

دنيا را برقصند...!

 

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 |

گاه خیس آسمان از سرمای روحش یخ بسته است و من می خواهم ترنم شور انگیز این عشق رادر قالب کلماتی بریزم که معنای عشق را نمی دانند...!

ولی حیف که همه کلمات پشت آخرین لایه های مغزم پنهان شده اند و هیچ کدامشان حاضر نیستند بر زبانم جاری شوند و من هم چنان در سکوتی پر از حرف و بی واژه غوطه ورم !

 

نوشتن را می خواهم !

ولی کلمات فراری شده اند ...

پس از زبان شخصی دیگر می گویم حرفهای روی دل مانده ام را... !

 

***

 

( ... "مجهول ماندن " رنج بزرگ روح آدمی ست.

یک روح هرچه زیباتر است و هرچه "دارا" تر به "آشنا" نیازمند تر است...

مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را

هر انسانی کتابی ست چشم به راه خوانندگانش ... )

 

" هبوط در کویر - دکتر علی شریعتی "

 

نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 |

فتی می روم

 

باران كه ببارد بر می گردم

 

باور كردم

 

و حال سالهاست در گذر باران هایی كه آمدند

 

تا دست ِ خلوت های مرا

 

به دور  ِ دست ِ تو گره بزنند می گذرد ...

 

و تو نیامدی!

 

حق داری ؛

 

دیگر روزگار  ِ اعتماد به باران و بابونه های خیالی گذشته است

 

و من حتی نگران نیامدنت هم نیستم !

 

حالا خوب می دانم

 

هر بارانی كه ببارد

 

چشمانی منتظر ، دنبال ِ دستهای تنهایی می گردند كه صاحب شعرند

 

و قرار است روزی به بهانه باران برگردند ...

 

 

آن شب كه گفتی:

 

باورم كن ، با تو می مانم !

 

دلواپسیهای من از صبح  ِ فردایش بود ...

 

آن شب كه گفتی:

 

با تو هستم تا كه دنیا هست...

 

باورم نكردم ،

 

گر چه این جمله  زیبا بود ...

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 |

ز تمام نوشته هایم عبور مي کنم و اين بار بي هيچ قصدي و بي هيچ ترديدي مي نويسم

بي انتظار هيچ نتيجه اي

بي اميد به حصول هيچ حاصلي

و مگر جز اين آموخته ايم !

جز اين  که در آنچه مي کنيم در پي چيزي نگرديم ...

که به چشم بيايد ... به چشم ... !

آنچه اصل است از ديده  پنهان است و مگر يک عمر سر در هر چاه اين جمله را تکرار نکرده ام ...

اين جمله را مگر نشنيده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام ... که  : 

" تمام اعجاز کوير در آن است که جايي در دلش چشمه اي پنهان دارد "

 

و تو چه مي داني کوير چيست ...

اگر تشنگي را نزيسته باشي و زندگي نکرده باشي اش 

و نه ، نپرس که من هم نمي دانم ...

من هم نمي دانستم تا اين همه داستان نشنيده بودم ...

و اين همه روايت را نديده بودم 

نپرس که  هر قصه اي  در هر روايتي به پاياني مي رسد

چرا که من هزاران قصه ديدم بي پايان !

که انتهايي نداشت ...

که ابتدايي نداشت ...

 

 

پ.ن :

امسال هم گذشت!

بی هیچ نگاهی که بوی مهربانی دهد...

 

" ســـــــال نــــــو مـــــبــــارک  "

نوشته شده توسط عماد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 |

 

رسم از اين است روزي خويش را رسوا كنم

 

آنچه را يك عمر ديدم لحظه اي حاشا كنم

 

" هر كجا رفتم سخن از خود نمائي بود و بس

 

از كجا يارب دلي بي مدعا پيدا كنم "

 

هيچگاه اين بار  ِمحنت قامتم را خم نكرد !

 

گشته ام فولاد  تا در قلب ِ سنگي جا كنم

 

در شب بي اعتنائي خشک شد انديشه ام

 

شعله اي بايد در اين شام سيه بر پا كنم

 

دوستان بي اعتبارند و غريبان سود جو

 

مانده ام حيران كه اين دل را كجا سودا كنم

 

قلبم از اين ظلمت سنگين بي پايان گرفت

 

روزني بايد به سوي روشنائي وا كنم

 

روزگار  ِسرد و تاريكيست اين امروز ما

 

بيم آن دارم كه حتي صحبت فردا كنم ...!

 

 

 

نوشته شده توسط عماد در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 |
وش به حالت که با این حال، هنوز هم نمی دانی...!

بازی اش تمام شد! باخت...

ازش پرسیدم چرا باختی؟

اما فقط نگاهم کرد

دلم برایش سوخت

من هم نگاهش کردم...

سایه ام را می گویم !

همان که مرا به هر کاری وادار می کند....

بگذار از سایه ام برایت بگویم

شب هنگام مرده وار روی دیوار اتاقم زندگی می کند

از نگاههای مردمان بیم دارد و حرف هم نمی زند

سایه ی باخته ی من، چند سالی می شود که بهترین همراهم شده،

درست از زمانی که من هم باختن را یاد گرفتم !

می بینی...؟!

وضع مطلق من ، از اینها که می بینی خراب تر است

اما کسی نمی داند

نمی فهمد!

خوشا به حال همان نفهم ها...!

 

نوشته شده توسط عماد در یکشنبه پنجم اسفند 1386 |

ز عوالم بشری فاصله بگیر...

همه می خواهند قسمتی از وجودت را نابود کنند...

تازگی ها، در خیابان که راه می روم، عجیب تر از همیشه با خودم تنها می شوم !

از همه ی مردم و وقاحت نگاهشان می ترسم

می دانم مشکل از من است

می دانم حرفهایم احمقانه است؛ می دانم!

می دانم چرا باید این درد ها را ببینم!

می دانم...

 

احمقانه ترین سئوال، هر ثانیه در ذهنم نقش می بندد، " چرا من؟  "

باز هم همه کس و همه چیز در جواب سکوت می کنند !

نکند جواب همان سکوت است؟

بخواهیم و نپرسیم؟

گویا هیچ امیدی نیست !

هر لحظه چاه عمیق تر می شود و من همچنان سکوت کرده تو را می نگرم...

 

گذشته از همه ی اینها

چرا صدایت نگرفته؟

چرا چشمهایت قرمز نیستند؟

مگر دیشب تو هم با من گریه نکردی ؟

 

نوشته شده توسط عماد در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 |

ا همه سرماخورده ی یک زمستانیم

گاهی وقتها تو می مانی و چیز هایی که برای از دست دادن نداری...

دنیایت زیر و رو می شود و هارمونی کلماتت به هم میریزد!

مگر نه این است که کلماتت دنیایت را ساخته اند؟

بچه ماهی ها صدایت می زنند؛

تو هم ناچار تر از همیشه، دلت برای بچگی دلتنگ می شود

 

خدایت را صدا میزنی اما از خدایت صدای دیوانه کننده ی سکوت می شنوی؛

ثانیه ای هزاران بار می میری و زنده می شوی؛

سرت درد می گیرد و ... بقیه اش تکراریست.

تو می مانی دردی کشنده که بدون توقع بهبود ، دلت می خواهد حداقل درد بیشتر نشود !

وجودت را آهنین می کنی،

اما باز هم آهنربایی چیدمان اتمی ات را به هم میریزد...

دنیای ما غیر از این است؟

آی بدبخت هایی که صدایم را می شنوید...

آی سرماخورده ها...

 

 

خوشا به حال ساعت رو میزی اتاقم!

از تحرک دایره وار خسته کننده ، خسته نمی شود و همچنان می تازد

انگار که در پی چیزیست، انگار که گم شده ای دارد

غافل از این که او هم مثل ما سرماخورده ست

او هم تاختن را تمام می کند...

خوشا به حال کسانی که مرده اند!

رنج اینجا را ندارند...

بماند که رنج بعدی حاصل از بودنشان ممکن است خیلی بیشتر از تاب و توان قلمم باشد !

 

این روزها فهمیده ام در دنیایی که همه ی مردم یک چشم کور دارند ، کسی پی داشتن دو چشم سالم نیست چرا که کوری برایشان عادیست...

برای ما هم...!!!

 

 

نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 |
است گفته اند که: زندگی سخت ساده است... و پیچیده نیز هم!

سادگی بی معنی و وسوسه کننده آن کجا و پیچیدگی معادله وار لحظات و دقایق و حتی نگاه ها، کجا!

مجموع اینها به هم میریزدم.

 

خیلی ساده ست گاه نگاهی را ببینی، اما نگاه کردن به یک نگاه، شهامت رستم می خواهد!

روزی که نگاهش می کنم، به خود می پیچم و گم می شوم!

نمی دانم به کجا می روم، شاید به قول آن خدا بیامرز، میروم پشت هیچستان !

 

و آیا سوختن جز این است؟

تو هم باید خاطره شوی؟

 

حضورت را لمس کردم، همین چندی پیش ...

از کنارم گذشتی و من بیزار تر از همیشه نسبت به خودم،

گم و گیج باز از خدا همان سئوال مضحک را پرسیدم که: «چرا من؟» .

اما پاسخ؟ جز نگاههایی دزدکی، چیزی نبود !!!

 

شاید اگر من و تو، ابدی هم شویم، باز هم نگاهمان دزدکیست.

تا مبادا کسی از خودمان، ببیند؛ بداند؛ بفهمد!

 

 

نوشته شده توسط عماد در شنبه ششم بهمن 1386 |