X
تبلیغات
ناگفتــه هــــــــا



























ناگفتــه هــــــــا


پیش از آن که درباره ی زندگی و گذشته و شخصیت من قضاوت کنی ،

خودت را جای من بگذار !

از مسیری که من گذشتم عبور کن 

با غصه ها 

تردید ها

ترس ها

درد ها و خنده هایم زندگی کن ...


یادت باشد هر کس سر گذشتی دارد  

هرگاه به جای من زندگی کردی

آنگاه میتوانی در موردم قضاوت کنی !!!

دوشنبه یکم اردیبهشت 1393 | 18:19 | عماد | |

به دوست داشتَنت مشغولم …
.
همانند سربازی که سالهاست ؛

در مقرّی متروکه 

بی خبر از اتمام جنگ 

نگهبانی می دهد…!

یکشنبه بیست و دوم دی 1392 | 20:41 | عماد | |

چشمایم را میبندم

ومیروم به کودکیهایم

کنارحوض فیروزه ای حیاط بی بی مینشینم

یک دل سیر با ماهی های قرمز

که انگار همیشه میرقصند بازی میکنم

بوی یاس آویخته به تن دیوار کاهگلی مستم میکند

صدای لالایی بی بی مثل یک موسیقی ناتمام ، تمام مراغرق میکند

چه کودکی های شیرینی

ناخودآگاه بغض میکنم !

بیچاره کودک من

کودکی هایش را چگونه به یادخواهد آورد

باخیابانهای عمودی

و دیوارهای سرتاسر سنگ

شایدحتی یکبارهم

بوی کاه گل باران خورده

مشامش راپرنکند

دلگیر میشوم

کاش او هم از این کودکی های شیرین سهمی داشت

کاش..!

جمعه هشتم شهریور 1392 | 17:19 | عماد | |

یک رفتنهایی هست 

که تمام شعرهای دنیا را به پایش بریزی برنمیگردد...

من و این کوچه

باپوست و آسفالتمان

تجربه اش کردیم ...!

دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 | 16:40 | عماد | |

گـــاهـــی کلام ،

در وصفــ ِ واقعیتــ ِ مـــا

کمــ می آورد !! 

ناچـــــــــار

این سه نقطــه ... و 

دیگــــــر هیچ !!


چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 | 14:19 | عماد | |

عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن

خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی

پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها

این سال دیگه میریم راهنمایی ، دو سال دیگه میریم دبیرستان و یکسال دیگه دیپلم...

و مدام این جمله روی زبونمون بود : وقتی بزرگ شدم ... وقتی بزرگ شدم...

با هر نوبرانه چشمها رو می بستیم و آروز میکردیم.

چقدر آرزو داشتیم ...

دنیا دنیا امید...

روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم...

چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی‌آرزو.

چقدر بزرگ شدن درد آور بود...

بزرگ شدیم و هیچ نشد...

حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز. 

هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد و سالها تکراری تر...

کار و کار و کار برای هیچ...

آرزو ها حسرت شد و ماند بیم هایی که داشتیم 

امیدوار بودیم دچار روزمرگی نشیم و شد 

فهمیدم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و ما می‌ترسیدیم از دچار شدن بهش...

آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن...

دیگه می‌تونستیم از خیابان‌ها رد بشیم. 

ردشدیم بارها و بارها و بی پناه...

خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدرمی دادیم و طعم تکیه‌گاه را می‌چشیدیم...

بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم.

بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول می‌گیریم و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی‌هایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند.

دیگه نه امیدی به سال دیگه ، نه به خرداد ونه به مهر...

تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ...!


تا پایان سال 91 و آغاز سال جدید راهی بیش نیست ...

با عنایت به جمله در ناامیدی بسی امید است ...

برای تک تک شما خوبان روزهایی شاد و سالی توام با سلامتی و موفقیت  آرزومندم .


جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 11:9 | عماد | |

روزی خواهد رسید که من سکوت خواهم کرد !

و تو آن روز ،

برای اولین بار ،

مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید ...!



یکشنبه هفدهم دی 1391 | 10:56 | عماد | |

آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟! 

بـــاور کـــن این خیــالـات نیــست...

ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت . . .!



دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 11:20 | عماد | |

کانديدا رأي آورد

تابلو ، نقاش را ثروتمند کرد

شعر ِ شاعر به چند زبان ترجمه شد

کارگردان جايزه ها را درو کرد

و هنوز

سر همان چهار راه

واکس مي زند

کودکي که هميشه بهترين "سوژه" است...!

دوشنبه سیزدهم آذر 1391 | 11:33 | عماد | |

دلبندم به پاس عشق و به حكم تجربه ، خواستم با تو نازنین سخنی داشته باشم برای همیشه


ای كه با آمدنت زیباترین لحظه های عمرم را رقم زدی

ای كه با آمدنت عطر زندگی بوی دگری یافت

ای كه با شكوفایی ات سپیدی ، رنگ روشنتری گرفت

ای كه با همدم شدنت واژه ها جلوه ای دگر گرفت

ای بهترین ارمغان زندگی، که با آمدنت به من آموختی زندگی با عشق گذر لحظه ها نیست ،بلكه عطر بوی دگری ست

حال كه به لطف معبودم

هر روزه پربارتر می شوی ،خواستم از نظرگاه دو دوست

از روی عشق و اشتیاق و نه در قالب پند با تو هستی زندگیم سخنی بگویم

كه جز سخنی بزرگ از انسانی ساعی

كه همیشه یادش آویزه ذهنم است

چیزی را برای سعادت ابدیت به تو پیشكش ندارم

فرزند نازنینم ، مرا رفتنی ست و تو خواهی زیست

من فرشته نبودم و نیستم ، اما تا آنجا كه در توانم بود و باشد تلاش كردم انسان باشم و بمانم 

" و تو هم اینچنین باش... "


تا به چرخش دورانم ، این آرزوها را در ذهنم برای تو خواهانم

برایت راهی رو به خوشبختی

برایت عمر نوحی را ، وقار همچو كوهی را

برایت صبر ایوبی ، حیات مملو از خوبی

برایت شاد بودن را ، به دل آزاد بودن را

صداقت را ، محبت را ، شرافت را

برایت من دعا دارم...



دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | 12:2 | عماد | |

قطار

راهت را بگیر و برو

نه کوه توان ریزش دارد ٬

نه ریز علی پیراهن اضافه

روزگار دیگریست...!

پنجشنبه نهم شهریور 1391 | 15:52 | عماد | |

بعد از مــرگـــ م 

قلــبـــم را جـــدا از من خـــاک کنـیـد

مــن و دلـــم هیــچـــ گاه

آبـــمان تــــوی یـک جـــوی نـــرفت ...!


پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 | 16:53 | عماد | |


فراموشم نکن !

شاید سالها بعد در گذر جاده ،

بی تفاوت از کناره هم بگذریم و بگویی:

آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...!




چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391 | 20:3 | عماد | |

هــر چــه مـی گــردم

هیــچ حرفــی بهتـــــر از سکــوتـــــــــــ پیدا نمی کنــــم 

نگـاهـــم امــا 

گاهــی حرفــــــــــ می زند

گاهــی فریــاد می کشـــد 

و من همیشـــــه به دنبــــال کســـی می گردم

کــه بفهمــد یکـــــــــ نگـــاه خستـــه

چــه می خواهـد بگویـد

حرف دل:

آدَم هـــا عـــادَت مـی کُنـند

بـــه هـَــر چیـــزی

حتــی بــه خَنجـــر هــــایــی کـِــه از پُـشت مــی خـــورنــد...!


دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 | 21:13 | عماد | |

مادر عزیزم تو بودی که به من آموختی با عشق زیستن را

و به من یاد دادی محبت کردن را...

دریای محبتم را نثار وجودت می کنم

تا شاید ذره ای از محبت هایت را سپاس گفته باشم .

یادت هست که اولین نگاه را با اشک تقدیم تو کردم

اولین گام را با عشق به تو برداشتم ؟

اولین سلام را هم به خاطر تو نوشتم

اولین فکرم تو بودی و اولین بهارم

و به یاد می آورم همه روزهایی را که تنها قلب تو و من محرم یاد آوریشان هستند

هنوز حس می کنم روزی را که از بطن تو قدم به دنیای خاکی گذاشتم

و گرمای نفست را بر صورتم احساس کردم

روزها گذشتند و نمی دانم چند روز دیگر می آید و می رود

می دانم باید درنگ کنم

و اکنون که بر گذری از زندگی ایستاده ام

باید تو را سپاس گویم

برای همه مهربانیت ،

برای همه لبخند های شیرینت

و برای همه نگاه های زندگی بخشت...

مهربان مادرم من همان کودک دلبند توام که عاشقانه دوستت دارم و خواهم داشت...

روزت مبارک




سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 10:18 | عماد | |

بدون شرح ...!

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 | 19:20 | عماد | |

سرم متورم شده

دکترها میگویند: 

توده ای از حرف های نگفته است ...!




جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 | 10:58 | عماد | |

اشک ها


سربازانی فراری اند


که در پاییز


عاشق شده اند


لبخند ها اما


خسته ترین سربازان اند


باز گشته از نبردهایی دشوار...!


سه شنبه هشتم فروردین 1391 | 21:50 | عماد | |

آدم ها زود پشیمان میشوند

گـاهـی از گفـته هایشان،

گـاهـی از نـگـفته هایشان

گاهی از گـفتن نگفتنی هایشان و

گاهـــــــــــی هم از نـگفتن گفتنی هایشــــــــان...!



پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 | 18:40 | عماد | |

بی شک دلتنگی،تنهایی،ولحظه های عاشقی

نابترین لحظه هایی را می سازند

که قلم را یارای جولان بر عرصه کاغذ است

و من باز بر آن شدم تا از یک واژه آشنا برای دلم بنویسم

احساس !

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو ،

بتوانم با واژه ها بیان کنم

اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام

با این همه هنگامی که

می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم

واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند

گر چه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم

اما می توانم بگویم آنگاه که با توام چه احساسی دارم

آنگاه که با توام احساس پرنده ای را دارم

که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند

آنگاه که با توام چون گلی هستم

که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند

آنگاه که با توام چون امواج دریا هستم

که توفنده و سرکش بر ساحل دریا می کوبم

آنگاه که با توام گویی هر آنچه زیباست ما را در بر گرفته است

اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است

تو همانی که همیشه به او انديشیده ام

تو همانی که دوستت دارم

شاید واژه عشق را ساخته اند

تا احساسي چنین عمیق و هزار سو را بیان کند

اما باز هم این واژه کافی نیست

با این همه چون هنوز بهترین است

بگذار بگویم و باز بگویم:

بیش از عشق بر تو عاشقم...


پنجشنبه ششم بهمن 1390 | 10:59 | عماد | |

دست سرنوشت

یا دیوانگی محض !

دیگر فرقی نمی‌كند

دلی كه تو بی‌هوا به دریا زدی

دیوار چین هم جلو دارش نبود ...

حتی اگر می‌شنیدی

قایقی كاغذی خواهی شد كه شاد و شناور می رود زیر پلی تاریك و از آن سویش هرگز خارج نمی‌شود  ،


فقط می‌ترسم نیمه‌شبی زمستانی

از یك گوشه پرت‌افتاده دنیا

زنگ بزنی

و من صدایت را كه بی‌تردید خواهد لرزید

به جا نیاورم...
دوشنبه سوم بهمن 1390 | 15:24 | عماد | |

همه آبی آسمان را میخواهم
با تک تک ابرهایش
تا در هر یک رویایی بسازم  
شبانگاهان

نمی دانم من به آسمان خیره مانده ام  
یا آسمان به من ؟
من هوس او را در دل دارم
یا او خیال مرا در سر ؟




پنجشنبه پانزدهم دی 1390 | 7:54 | عماد | |

گاهی دلم

دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد

نه به شکل دوستت دارم

و یا نه به شکل بی تو می میرم...

ساده شاید مثل " دلتنگ نباش "

فردا روز دیگریست ...!

سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 13:33 | عماد | |

تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را

بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم

فـرمـول وار ؛

مـرتـب و بـی نـقـص …

و تــو

بـا یـک اشـاره

هـمـه چـیـز را

در هـم می ریــزی …!

پنجشنبه هفدهم آذر 1390 | 10:36 | عماد | |

وقتی اینجا رو درست کردم

چقدر دوست داشتم تند تند بنویسم.

مثل بچه ای که یه اسباب بازی نو واسش میخری

و تا یه مدت دوست داره با اون بازی کنه...

تکراریه ولی فعلا بازی میکنم

تا وقتی که خسته شم ...!

پنجشنبه سوم آذر 1390 | 19:43 | عماد | |

خيلي بده كه ببینی واسه خودت آدم «حرف‌زن»‌ی هستی

و همه‌جا تو رو می‌ندازن جلو،

چون بهتر بلدی کلمه‌ها رو با اعتماد به نفس بچینی کنار هم ،

اما فرازهای مهم زندگی‌ت رو با سکوت خراب کردي ...!




دوشنبه سی ام آبان 1390 | 13:3 | عماد | |

بر فراز بلندترين قله ي جهان

وقتي كه فرياد ميزني

" بالاتر از من كسي نيست  "

پرنده با يك " بي ادبي " ! نشانت مي دهد كه هنوز هم كسي هست...

خدا در همان نزديكي ها مي خندد و فقط نظاره مي كند ...!


سه شنبه نوزدهم مهر 1390 | 9:8 | عماد | |

حس ميکنم خاکستري تر از حرف هايم هستم

در اين روزگار بي منطق

فرصتي نيست براي حرف زدن

ولي خيلي حرف واسه گفتن دارم

دوست دارم بنويسم

بنويسم از سهم سکوتم تو این دنيا

از حرف هایی که منو آروم ميکنه

ولي حيف نفسي واسم نمونده

انگار تو این دنیا حرف هاي رنگين  تري هم هست

انگار حرف هايم گم شده اند

و تنها از همه این حرف ها سکوتم مانده... !

جمعه یکم مهر 1390 | 17:58 | عماد | |

هی!

من یک /مرد هستم/...

نگاه به بازوی ستبر و صداي مردانه ام نکن!

خیلی وقتها

بی صدا

میشکنم ...!

http://www.afshinrahimi.com/myweblogimage/strength_of_a_man.jpg

سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 | 12:8 | عماد | |

در سـکـوتـم حـرفـهای نـگـفـتـه ام را

در لـبـخـنـدم غمهـایــم را

دل مــن چـه خــردسـال اسـت

...سـاده مـی نـگــرد ...

سـاده مـی خــنـدد ...

سـاده می پـوشـد ...

دلــــِ من
 
از تـبـار دیـوارهـای کـاهـگـلــی اسـت

سـاده مـی افــتــد...

سـاده مـی شـکـنـد ...

سـاده مـی مــیــرد...!


جمعه هفدهم تیر 1390 | 13:11 | عماد | |
Design By : nightSelect.com